مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

65

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> فرمود : « اى حسن ! بس كن كه به رسول خدا سخت مىگذرد . » ملك الموت نازل شد وگفت : « درود بر تو يا رسول اللَّه ! » به أو جواب داد وفرمود : « من به تو حاجتي دارم . » عرض كرد : « چه حاجتي يا نبي اللَّه ؟ » فرمود : « حاجتم اين است كه جان مرا نگيرى تا دوستم جبرئيل بيايد وبر من سلام دهد وبر أو سلام دهم . » ملك الموت با فرياد وا محمداه بيرون رفت ودر هوا به جبرئيل برخورد . جبرئيل به أو گفت : « اى ملك الموت ! جان محمد را گرفتى ؟ » گفت : « نه اى جبرئيل ! از من خواست كه نگيرم ، تا تو را ديدار كند وبر أو سلام دهى وبه تو سلام دهد . » جبرئيل گفت : « مگر نمىبينى كه درهاى آسمان‌ها گشوده است ، براي روح محمد ، نبينى كه حوريان بهشت ، خود را براي محمد آرايش كردند ؟ » جبرئيل نازل شد وگفت : « السلام عليك يا أبا القاسم ! » فرمود : « وعليك السلام يا جبرئيل ، اى دوست من ! نزديكم بيا . » نزديك أو رفت وملك الموت آمد . جبرئيل گفت : « وصيت خدا را دربارهء روح محمد مراعاة كن . » جبرئيل سمت راست وميكائيل سمت چپ أو بود وملك الموت جان أو را گرفت . چون روى رسول خدا را باز كرد ، آن حضرت به جبرئيل نگاه كرد وبه أو گفت : « در اين سختى ، دست از من برداشتى ؟ » عرض كرد : « اى محمد ! تو مىميرى وهمهء نفوس مرگ را مىچشند . » از ابن عباس روايت است كه : رسول خدا صلى الله عليه وآله در اين بيمارى مىفرمود : « دوست مرا برايم بخوانيد . » وهر مردى را دعوت مىكردند ، از أو رو مىگردانيد ، به فاطمه عليها السلام گفتند : « برو على را بياور . گمان نداريم رسول خدا صلى الله عليه وآله جز أو را بخواهد . » فاطمه دنبال علي عليه السلام فرستاد . چون وارد شد ، رسول خدا صلى الله عليه وآله دو چشم گشود ورويش برافروخت وفرمود : « بيا ، بيا نزد من اى على ! » وأو را نزديك خود خواست تا دستش را گرفت وأو را بالاى سر خود نشانيد وبيهوش شد . وحسن وحسين آمدند وشيون وگريه مىكردند ، تا خود را روى رسول خدا صلى الله عليه وآله انداختند . علي عليه السلام خواست آن‌ها را كنار كند ، رسول خدا صلى الله عليه وآله به هوش آمد وفرمود : « اى على ! بگذار آن‌ها را ببويم ومرا ببويند . از آن‌ها توشه گيرم واز من توشه گيرند ، آن‌ها پس از من محققاً ستم كشند وبه ظلم كشته شوند ، لعنت خدا بر كسى كه بدان‌ها ستم كند . »